تبليغاتX
خاطرات گیس بریده

خاطرات گیس بریده

تا انتهای تنهایی وجودم بیا

 

ابری نشسته روی سماور
می بارد
گلهای روی قالی
می رویند
امشب عجب فضای اتاقم معطر است
امشب اتاق من حشراتش
مرغان جنگل اند که می خوانند
زنجیروار و زنجره وار
ماه و ستارگان
چسبانده اند صورت خود را به شیشه ها
مانند بچه های هیچ ندیده
پشت بساط شهر فرنگی
من در میان جنگل
مهمان یک قبیله ی وحشی هستم
من با تمام شوقم
در رقص دسته جمعی بومی ها شرکت دارم
من در میان بهت و تماشا
من بین دختران قبایل
و حلقه های گل
من غرق طبلها و صدا ها که ....
ناگهان
تق تق ، صدای در
و بچه ای که خسته
از کارگاه تیره ی قالیبافی برمی گردد
جنگل ، سیاه می شود و می سوزد

 

پی نوشت :

سلام به دوستای خوب و کم ولی صمیمی خودم این روزا اصلا وقت آپ کردن ندارم

اگه خبرتون نمی کنم شرمنده وقتش نیست تا دیداری دیگر بدرود
 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت10:16توسط پونه | |

 

 

 

از درم آمد
مست و هراسان
 ریخته بر دوش
 زلف پریشان .

- دیر شده ؟ نه
 کولی زیبا .
 خلوت کام است
 باز آ ، باز آ .

پرده بیاویخت
شمع فرو کشت
جامه برون کرد
...........

 

ماه رمضان بر همه ی شما مبارک روزه نمازتو قبول

http://naghmeh-daftaryadbod.blogfa.com


+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:57توسط پونه | |

 

سلام به همه ی دوستای خوبم دلم برا همتون تنگ شده بود

حرفی برا گفتن ندارم

فقط سال نو رو به همه تبریک می گم

 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت20:15توسط پونه | |

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com دانه ی برفی ، بلوری ستاره ای هوای برفی ،

بازی های کودکانه ای زمین برفی ، قدم زدن در میان راهی آسمان برفی ،

زیبایی عاشقانه ایی باریدن آن ،

الطاف خداوندی برف گرچه سرد و لحظه ای یخ اما آب می شود

و جاری وقت حس شدن گرمایی مقدس عشق برفی

گرم در میان دستان عاشقانی عشق برفی ..

دانه ی برفی ، هوای برفی زمین برفی ، آسمان برفی ، باریدن آن

 ....اما هنوز ردپای من در برف ...

تنها ردپای من  

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت9:56توسط پونه | |

 

حالا من اینجا نشستم روبه روی بوم دنیا
ساده وخسته و تنها، چشم به راه صبح فردا


حرفای صمیمی تو همشون تلخن و سنگین
تموم شبای عمرم مثل حرفات شده غمگین


یادمه مادر بزرگم زیر گوش من می گفتش
قصه زندگی ما قصه سنگ و شیشه


روزای زندگی ما سیاه مثل همیشه
من هنوز اینجا نشستم توی این سكوت ساحل


خودم اون جا بودم اما فكر من یه جای باطل
فكر من یاد گذشتس فكرفصل بچگیا


همشون گذشتن اما از اونا چی مونده حالا
من دارم مثل یه ماهی، جون می دم آروم می میرم


نمی دونم وقت مردن چرا آروم نمی گیرم
نگو واسه مردن من هنوز این لحضه ها زوده


خیلی وقته مردم اینجا كسی با خبر نبوده
واسیه دیدن مرگم روح من چه دیر رسیده


توی اون شب و شلوغی، هیچ چیزی انگارندیده
توی بخت وسرنوشتم می دونی كه من اسیرم
یه روزی بهار بودم من حالا من خود كویرم

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

یادت نره نزار بزاری

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت2:50توسط پونه | |

 

اول یه تشکر به خاطر به خاطر اونایی که توی نظر سنجی بهم رای دادن ومن سوم شدم

منم با تنهاییام کنار اومدم

 

در پیش چشم دنیا 


 دوران عمر ما


 یک قطره دربرابر اقیانوس


 درچشمهای آن همه خورشید کهکشان


عمر جهانیان


 کم سو تر از حقارت یک فانوس


 افسوس

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت10:54توسط پونه | |

 

سلام به دوستای گلم

وبلاگ من توی نظر سنجی این ماهه

دوست داشتید رای بدید

http://ocean-heart.blogfa.com/

 

هر چی خواستم باهاش حرف بزنم نتونستم تو چشماش خیره شدم بغض گلمو گرفت خواستم حرف بزنم بی اعتنا از کنارم گذشت بعد از مدتها امشب آی دیش روشن بود سلام کردم تموم حرفای دلم رو براش نوشتم ...نوشتم که من هیچ وقت از یادت نبردم یه شب تو نبودی نمی دونم چی شد منم مجبور  نمی تونم بگم مجبور قسمت  بود حالا تنهام... گفتم منم تنهام ولی ... نیازی به کسی ندارم تنهایی رو دوست دارم... تو هم برو پی قسمت.... گفتم می خوام ببنمت ...... فردا همون جای همیشگی ساعت ۱۰ من خواب موندم و همش در حسرت اون ساعت ۱۰ موندم و هیچ وقت نشد بگم که کاش می شد ... ومن هنوز تنهام ودلخوشیم نغمه ست که یه رو ز اونجا بنویسه ..... ولی باور کن هر شب تو خوابمه...

به یاد بازی های بچگی هامون

به یاد پاکی وسادگی بچه گیها

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت10:56توسط پونه | |

 

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...
....

واینکه منم از پشت پنجره هر روز کوچه سیاه نغمه رو می بینم که هر روز یه نفر ازش رد می شه بدون اینکه برگرده وپنجره رو ببینی....

همتون رو دوست دارم...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت12:29توسط پونه | |

مردی که آمد از فلق سرخ
 در این دم آرام خواب رفته
 پریشان شد
 ویران
 و باد پرکند
 بوی تنش را
 میان خزر
ای سبز گونه ردای شمالی ام
جنگل
اینک کدام باد
 بوی تنش را
 می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت
 که شهر به گونه ی ما
 در خون سرخ نشسته است .... ؟
آه ای دو چشم فروزان
در رود مهربان کلامت
جاری ست هزاران هزار پرنده
 بی تو کبوتریم بی پر پرواز

 


+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت11:15توسط پونه | |

 

فریاد راه رهایی می جوید
و
دستانم ابدیت را
عشق را
و
ثبات را
 
دستانم بیهوده می جویند
و لبانم بیهوده لب بر لبانی می گذارند
که اشارتی ست بر مرگ
 
صدای نی
و
صدای تار و پودهای تنی که به لرزش در می ایند
در امتداد لرزش صوت های هجران
 
انقباض رگ های عشق
به درد می آورد قلب تپنده را
 
لحظه ی بوسه بر مرگ نزدیک است
نبض خسته خبر از مرگ می دهد
خبر از وداع
وداع دستانی که عشق را جست و نیافت
وداع دستانی که وصل را جست و نیافت
تنها یافته هایش
خلاصه ای بود از نیافته هایش
هجرهایش
و
صدای ناله آسای نی
که آواز وداع را می نواخت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت17:5توسط پونه | |